تبليغاتX
۞۞ همه چیز از همه جا ۞۞ - داستان ها و مطالب جالب

حکایت عابد بنی اسرائیل و ابلیس



در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.


عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛ عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: . . .







برچسب‌ها: جالب, ابلیس, بنی اسرائیل
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در دوشنبه 1390/11/10 و ساعت 0:9 قبل از ظهر |

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در یکشنبه 1390/09/20 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |

پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا

 

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

 

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

 

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

 

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به. . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در پنجشنبه 1390/09/03 و ساعت 5:33 بعد از ظهر |

مرد خارکن و موسی

 

 

روزي موسي از بياباني عبور مي کرد .خارکني او را ديد و به او گفت : اي پيامبر خدا سال هاي زيادي به اين کار مشغولم و ديگر خسته شده ام ، از خداي خود بخواه که به من کاري بهتر از اين بدهد تا راحتتر روزي خود و خانواده ام ر ا فراهم آورم .موسي به مرد قول داد که از خدا براي آن مرد طلب کمک کند .

 

وقتي که اين مسئله را به خداوند گفت ، خدا به او فرمود : که اي موسي برو به آن مرد بگو که خارکني از سرش هم زيادي است . موسي در راه بازگشت باز هم آن مرد را ديد .

 

اول نمي خواست بگويد که خدا به او چه گفته است و بهانه مي آورد که نتوانستم با خدا بحث را مطرح کنم . اما اصرار زياد مرد او را وادار کرد که حقيقت را بگويد . وقتي که حقيقت بر مرد آشکار شد مرد بسيار عصباني شد و گفت : حالا که خدا اين را مي گويد من هم دست از اين کار ميکشم و با خدا هم ديگر کاري ندارم. اين را گفت و رفت .

 

آن مرد آن روز به خانه رفت و زن حامله ي خود را برداشت تا از آن مکان کوچ کنند و به جاي ديگري بروند شايد . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در چهارشنبه 1390/09/02 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |

مير ميدان قضاوت على علیه السلام


روزى پيرمرد سالخورده با دوشيزه اى عروسى كرد. در شب زفاف در همان حال كه عروس را به آغوش داشت مرگش فرا رسيد به هنگام سحر جنازه اش را از حجله به گورستان بردند ولى پس از چندى آثار حاملگى در عروس يك شبه آشكار شد اين پير مرد از زنان ديگرش پسران و دختران بزرگ داشت فرزندان او يكباره جنجال براه انداختند كه عروس ‍ جوان باكس ديگرى هم بستر شده و مى خواهد فرزند حرام زاده ى خود را در ميراث ما شريك كند ولى عروس ادعا مى كرد كه اين از همان شوهر پيرمرد مى باشد و محصول شب زفاف آنهاست دوره ى حمل به سر آمد و نوزاد پسر بچه بود از اين ماجرا سه چهار سال گذشت اما فرزندان آن پيرمرد اين بچه را حرام زاده مى شمردند و ميراثش را تسليم نمى كردند اين داورى را به خليفه عمر واگذار كردند وقتى عمر جريان را مطلع شد برايش روشن شد اين عروس يك شبه زنى بدكاره است و فقط بخاطر ثروت آن مرد اين وارث حرام زاده را درست كرده باز هم طبق هميشه با خشم و خشونت دستور داد، زن را سنگسار كنند ولى (عليه السلام ) فرمود: . . . 






ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در شنبه 1390/08/14 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |

موعظه كنایه آمیز


شقرانى آزاد كرده پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله مى گوید:

منصور دوانیقى بیت المال را تقسیم مى كرد، من هم رفتم ولى كسى را نداشتم كه برایم واسطه شود تا سهمم را از بیت المال بگیرم . همچنان در خانه منصور متحیر ایستاده بودم ناگاه چشمم به امام صادق افتاد، جلو رفته عرض كردم :



 . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در یکشنبه 1390/08/01 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |

- گفتگوى سليمان و مورچه و - داستان سه همسر


خداوند سلطنت بى نظير به سليمان بخشيد، جنيان را تحت فرمان او قرار داد كه خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشكيلات عظيم او را هر كجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهميد و براى مردم بازگو مى كرد.
در يكى از مسافرتهاى تاريخى ، سليمان كه با سپاهيان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى مورچگان افتاد.
يكى از مورچه ها كه سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشكيلات عظيم سليمان را ديد، احساس خطر كرد: فرياد زد گفت :
اى مورچگان داخل لانه هاى خود برويد! تا سليمان و لشگرش شما را پايمال نكنند آنان نمى فهمند!(108)
باد سخن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، همچنان كه از هوا مى گذشتند، ايستاد و دستور داد مورچه را بياوريد. وقتى مورچه را آوردند. سليمان گفت :
مگر نمى دانى كه من پيامبر خدا هستم ، هرگز به كسى ظلم و ستم نمى كنم ؟
مورچه گفت :
بلى مى دانم .
سليمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هايشان داخل شوند.
مورچه :



. . ..




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در یکشنبه 1390/08/01 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |

نصیحت  شیطان به یحیی(علیه السلام)



ابلیس نیشخندی به روی یحیی زد و گفت: هنگامی که از خوردن غذا سیر می‌شوی، سنگین شده و نسبت به نماز، ذکر و مناجات خدای خود بی رغبت می‌گردی. یحیی با شنیدن سخن شیطان، سر به زیر انداخت و گفت: به خدا سوگند که بعد از این هرگز شکم خود را از غذا پر نخواهم کرد.


اول اینکه ؛ هر وقت به یکدیگر می‌رسند ، سلام می‌کنند و سلام یکی از نام‌های خداست پس هر کس سلام کند خداوند او را از هر بلا و رنجی دور  میکندو هر کس که جواب سلام را بدهد خداوند متعال رحمت خود را شامل حالش می‌کند.


 . . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در شنبه 1390/07/30 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |

مناظره ی طیب هندی وامام   امام صادق(ع)



امام صادق(ع) واردمجلس منصورشد.درآن مجلس دکتری ازاهل هند بود که کتابهایی راازطب هندی برای منصور میخواند.امام صادق(ع) درگوشه ای نشست تاآن طبیب ازخواندن کتاب فارغ شد.زمانی که وی متوجه امام صادق (ع)گردید،پرسید:ِ«این شخص کیست»؟گفتند:«عالم آل محمد(ص) است».گفت«آیامیل داردازعلم طبی که نزدمااست بهره ای داشته باشد»؟حضرت صادق(ع)فرمود:«نه»

طبیب گفت:«چرا»؟

امام(ع) فرمود:«آن علم طبی که ما داریم،بهترازآن است که تو داری».طبیب سؤال کرد:«طب شماچیست»؟امام(ع):«من گرمی راباسردی،سردی راباگرمی،رطوبت راباخشکی،یبوست مزاج رابامرطوبی معالجه کرده وکاررابه خداواگذارمیکنم.من قول پیغمبراسلام راکه میفرماید:

«اَلمعده بیتُ کُل داءٍ وَالحمیة راسِِ کل دواءٍ»(1) راعمل  نموده وبدن رابه آنجه که عادت داشته وا می گذارم».طیب گفت:«مگرطب غیرازاینها است»؟امام فرمود:«توگمام می کنی من این سخنان راازکتب طب آموخته ام»؟دکترگفت:؟«آری».امام(ع)جواب داد:«به خداقسم،جزازخدای علیم ازکسی نیاموخته ام،اینک بگو من وتوکدام یک درفن طبابت داناترم».دکترگفت:«من».حضرت فرمود:«اجازه میدهی که من راجع به علم طب پرسش هایی ازتوبکنم»؟دکترگفت:«آری».امام سوالاتی زیرراازدکترکرد ودکتردرجواب آنهاماند،لیکن بعدخود حضرت همه ی آنهاراجواب داد:

1-    چراسرانسان دارای مفصلهایی(یعنی پیوندهای استخوانی)است ویک پارچه نیست؟2-فایدۀ

 موی سرانسان چیست؟3-علت اینکه پیشانی مو ندارد چیست؟4-جهت این که پیشانی انسان،دارای خطوط مختلف ومتنوعی است چیست؟5-ابروبرای چه بالای چشم آفریده شده ؟6-چراچشم انسان لوزی شکل خلق شده است؟7-فلسفه این که بینی،میان دوچشم آفریده شده است چیست؟8-علت این که سوراخ های بینی انسان،سمت پایین آن خلق شده است چیست؟9-برای چیست که لب وشارب،بالای دهن قرار گرفته شده است؟10-علت اینکه دندان های جلو،تیزودندان های آسیاعریض ودندانهای انیاب درازاست چیست؟11-فلسفه اینکه برای مردان،ریش آفریده شده است چیست؟12-چراکف دست انسان موندارد؟13-برای چه ناخن وموروح ندارند؟14-جهت اینکه قلب انسان صنوبری شکل(نظیرمیوۀ درخت کاج هست)چیست؟15-چراریه به دوقسمت آفریده شده ودرجای خود درحرکت است؟16-فلسفه اینکه کبد،نظیرشخص قوزپشت است چیست؟17-علت اینکه کلیه هامثل حبۀلوبیا خلق شده اند چیست؟18-برای چیست که گودی زانوی انسان به طرف عقب قراردارد؟19-چراقسمتی ازکف پاگوداست وبه زمین نمی پسبد؟

دکتردرجواب حضرت عرض کرد:«هیچ کدام رانمیدانم»

امام(ع)فرمود:«ولی من علت وفلسفۀ همه اینها را می دانم»

دکترازامام درخواست کرد برای من شرح بده که حضرت به طورمبسوط جواب فرمودند:



. . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در جمعه 1390/07/29 و ساعت 2:40 قبل از ظهر |

حدیث امام سجاد(ع) در مورد اسرار حج



وی در تشریح این حدیث ضمن توصیه همه زائران به قرائت این حدیث، گفت: فردی با نام شبلی که از اصحاب امام سجاد (ع) بود به سفر حج مشرف شد، پس از بازگشت امام سجاد در مورد معارفی که باید در این سفر کسب می‌کرده از وی سؤال کرد، اما پاسخ شبلی به این سؤال‌ها همه منفی بود به نحوی که وی سال آینده حج خود را بر مبنای آموزه‌هایی که از امام سجاد (ع) دریافت کرده بود، تکرار کرد.


امام سجاد (ع) از شبلی سؤال کرد، زمانی که به میقات فرود آمدی آیا نیت کرده‌ای که جامه معصیت را از خود بدر آوری و جامه طاعت بپوشی؟ شبلی گفت: نه!؛ امام (ع‌) سؤال کرد: زمانیکه از جامه خود برهنه شدی، آیا نیت کردی که از ریا و نفاق برهنه شوی؟ شبلی گفت: نه!؛ امام(ع) سؤال کردند: زمانی که غسل کردی آیا نیت کردی خویشتن را از بدی‌ها و گناه‌ها شستشو دهی؟ شبلی گفت: نه!. وی که . ..





ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در چهارشنبه 1390/07/27 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

اثر عجیب دعا برای دیگران


وقتی دعا می کنید هیچ وقت بخلتان نیاید، برای هیچ کس؛ بله بايد مؤمن باشد تا برایش دعا کنیم امّا برای کسی که فریب خورده و یا اهل ایمان نیست درست است که نمی شود طلب استغفار کرد اما هدایتشان را بخواهید.

استغفار براي دیگران

از پیامبراکرم (صلوات الله علیه و آله) نقل است که حضرت فرمودند:

«مَنْ قَالَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ مُؤْمِنٍ خَلَقَهُ اللَّهُ مُنْذُ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ حَسَنَةً وَ مَحَا عَنْهُ سَیِّئَةً وَ رَفَعَ لَهُ دَرَجَةً»؛ اگر کسی برای مؤمنین و مؤمنات طلب مغفرت کند، خداوند به عدد هر مؤمنی که از هنگام خلقت آدم تا قیامت خلق می‏کند، برای او سه چیز در نظر می‏گیرد؛ برایش حسنه می‌نویسد و از گناهانش می‌کاهد و بر مقامش می‏افزاید.

در جامعه اسلامی، مسلمین باید به فکر هم باشند و نسبت به دیگران غافل نباشند. اگر ما برای ديگران دعا كنيم، به‌تدريج به حدی از كمال خواهیم رسید كه در زمانی که فقط برای خودمان دعا می‌كرديم، نمی‌توانستيم به آن كمال برسيم، چرا که وقتی فقط برای خودمان دعا می‌كنيم، ديدمان را به اندازه وجودی خودمان محدود كرده‌ايم. اما هنگامی كه دیگران را در دعاهای خود سهیم می کنیم، سعه وجودی‌مان گسترش یافته و تنگ‌نظری‌ها از دل و جانمان دور می شود و این افزایش وسعت دید، به‌تدريج موجب كمال انسان خواهد شد.

لذا شایسته است که انسان براي غير استغفار کند و حتّی از مؤمنین هم بخواهید که برایش استغفار کنند.

خاطره اي از مرحوم آیت الله صافی اصفهاني(رضوان الله تعالی علیه)

مرحوم آیت الله صافی(رحمه الله) می فرمود: سفر حج مشرف شده بودیم و هم اتاقیِ ما چند نفری را  انتخاب کرده بودند تا با ما هم راحت باشیم. یکی شان، یکی از دوستان بود که در اصفهان استاد دانشگاه بود و آدم متدیّن و دانایی بود. این بنده خدا یک روز خیلی مضطرب و منقلب از خواب بلند شد و گریه مفصلی کرد. ما نگران شدیم که چرا؟ چی شده؟

بالاخره کمی که آرام شد از ایشان سؤال کردیم چی شده که شما این طور می کنید؟ گفت:






ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در سه شنبه 1390/07/19 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |
سالروز ولادت با سعادت نهمین اختر تابنام هستی بر شیعیان و پیروان ان امام همام تبریک و تهنیت عرض مینماییم



السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

یا ضامن آهو ضمانت ما رو هم بکن

چند داستان از امام رضا(ع)


محسن حدادی - نوشتن از امام رئوف و سلطان قلب‌‌های شکسته کار ساده‌ای نیست، تنها چیدن کلمات است برای عرض ارادتی از تهران تا مشهد...!

1

با لبخند مرموزی روبروی امام نشست و گفت: در سفر که بودیم، عده‌ای از
شیعیان شما در میان راه شراب نوشیدند...
- خدا را سپاس که آنها را در میانه راه قرار داد و گرفتار بیراهه و انحراف نفرمود.
این بار برافروخته شد و با تندی گفت: شراب مسکر می‌آشامند و تو...
عرق سردی بر پیشانی امام نشست و فرمود: خداوند گرامی‌تر و بزرگوارتر از
آن است که در قلب مومنی آلودگی شراب و دوستی ما اهل بیت(ع) را یکجا جمع
کند.

2
برای استراحت که ایستادیم دورتر از کاروان داشت با اسبش بازی می‌کرد،
سرگرمی همیشگی اش بود. نماز شده بود اما او باز هم به اسب مشغول بود.
امام مرا به سویش روانه کرد و گفت به او بگو اگر کسی یک سرگرمی داشت که
او را از یاد خدا غافل کرد، او جزء سِفله مردم است. مَنْ‎ کانَ لَهُ
شِیءٌ یُلهیه عَنِ اللهِ سُبحانَهُ وَ تَعالی فَهُوَ مِنَ السِّفلِه.
- به او بگو "سفله" آدمی است فرومایه‌ که هرگز ترقّی نخواهد کرد! نه اهل
علم است و نه اهل تجارت و نه حتی اهل خانواده. "فرومایه" سرمایه‌ای ندارد
که تجارت کند. بگو که تقوا آدم را در عین حال که از فرومایگی نجات می‌دهد
و فروتن می‌کند، سرمایه‌دار هم می‌کند آنوقت با سرمایه هر تجارتی ممکن
است؛ چه تجارت دل باشد چه تجارت گل!

3
یکی از اصحاب مریض شده بود و حضرت به عیادتش رفت. مرد از سختی بیماری گفت
و گفت: قبل از حضور شما دیگر مرگ را ملاقات کردم.
- مرگ را چگونه دیدی؟
- سخت و دردناک.
حضرت لبخندی زد و فرمود: مرگ را ملاقات نکردی؛ سختی آن را حس کردی...
مردم نسبت به مرگ دو دسته‌اند: گروهی با مردن راحت می‌شوند و گروهی با
مردن، دیگران را راحت می‌کنند. پس ایمان به پروردگار و ولایت ما اهل
بیت(ع) را تازه کن تا از قسم اول باشی و راحت شوی.

 . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در دوشنبه 1390/07/18 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |

سخنی از پیامبر راجب بیماری های قرن 21 + عکس



حضرت محمد (صلى الله عليه وعلى آل بيته وصحبه وسلم) فرمودند:هرگز انحراف جنسي گسترش پيدا نمي كند و در ميان مردم شايع نمي شود مگر اينكه عده اي در آن زياده روي كنند. در اين صورت به...




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در دوشنبه 1390/06/28 و ساعت 0:54 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم



چهار چیز


دختر جوانی در سالن انتظار فرودگاه، منتظر پرواز خود بود. چون تا شروع پرواز مجبور بود صبر کند،تصمیم

گرفت که برای گذراندن وقت کتابی بخرد. همچنین یک مقدار کلوچه هم خرید. سپس به اتاق VIP رفت تا

با آرامش مشغول مطالعه شود. کنار او یک پاکت کلوچه بود و مردی در حال مطالعه نشسته بود. وقتی او

اولین کلوچه را برداشت، آن مرد نیز یک کلوچه برداشت. دختر خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. با

خود فکر کرد: چه اعصاب خورد کن اگر اعصابم سر جاش نبود، کاری می کردم که دیگه هیچ وقت از این

کارها نکنه. هر وقت یک کلوچه بر می داشت، مرد هم یکی بر می داشت. این باعث عصبانیت بیش از

پیش او می شد ولی نمی خواست واکنشی نشان دهد. تا اینکه فقط یک کلوچه باقی موند. دختر با خود

فکر کرد: حالا این مرد پررو چه کار خواهد کرد؟ در همین حال مرد کلوچه را نصف کرد و یک تکه به دختر داد

و یک تکه را خودش خورد. اه، دیگه تحمل کردنش سخته دختر خیلی عصبانی بود . . .






ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نویسنده : ایران در شنبه 1390/05/22 و ساعت 3:15 بعد از ظهر |