- گفتگوى سليمان و مورچه و - داستان سه همسر
خداوند
سلطنت بى نظير به سليمان بخشيد، جنيان را تحت فرمان او قرار داد كه
خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشكيلات عظيم او را هر
كجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهميد و
براى مردم بازگو مى كرد.
در يكى از مسافرتهاى تاريخى ، سليمان كه با
سپاهيان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى
مورچگان افتاد.
يكى از مورچه ها كه سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشكيلات عظيم سليمان را ديد، احساس خطر كرد: فرياد زد گفت :
اى مورچگان داخل لانه هاى خود برويد! تا سليمان و لشگرش شما را پايمال نكنند آنان نمى فهمند!(108)
باد
سخن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، همچنان كه از هوا مى گذشتند، ايستاد و
دستور داد مورچه را بياوريد. وقتى مورچه را آوردند. سليمان گفت :
مگر نمى دانى كه من پيامبر خدا هستم ، هرگز به كسى ظلم و ستم نمى كنم ؟
مورچه گفت :
بلى مى دانم .
سليمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هايشان داخل شوند.
مورچه
: من احساس كردم مورچه ها تشكيلات عظيم و سلطنت بى نظير شما را ببينند و
فريفته آرايش و زينتهاى دنيا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غير او را
پرستش كنند.
مورچه گفت :
اى سليمان ! چرا از ميان تمام قدرت ها نيروى باد را مسخر تو نمود و چرا تشكيلات عظيم تو بر روى باد حركت مى كند؟
سليمان گفت :
براى آن است كه به تو اعلام كند اگر تمام قدرتهاى دنيا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقايى ندارند و همه بر بادند.(109)
داستان سه همسر
|
در زمان
هاى گذشته ، در بنى اسرائيل مرد عاقل و ثروتمندى زندگى مى كرد. او سه تا
پسر داشت يكى از آنها از زن پاكدامن و پرهيزگار به دنيا آمده بود و به خود
مرد خيلى شباهت داشت و دوتاى دگير از زن ناصالحه . هنگامى كه مرد خود را در آستانه مرگ ديد به فرزندانش گفت : اين همه سرمايه و ثروت كه من دارم فقط براى يكى از شماست . پس از مرگ پدر، پسر بزرگتر ادعا كرد منظور پدر من بودم . پسر دومى گفت : نه ! منظور پدر من بودم . پسر كوچك تر نيز همين ادعا را كرد. براى حل اختلاف پيش قاضى رفتند و ماجرا را براى قاضى توضيح دادند. قاضى گفت : در
مورد قضيه شما من مطلبى ندارم تا بتوانم از عهده قضاوت برآيم و اختلافتان
را حل كنم . شما پيش سه برادر كه در قبيله بنى غنام هستند برويد، آنان
درباره شما قضاوت كنند. سه برادر با هم نزد يكى از برادران بنى غنام رفتند. او را پيرمرد ناتوان و سالخورده ديدند و ماجراى خودشان را به او گفتند. وى در پاسخ گفت : نزد برادرم كه سن و سالش از من بيشتر است برويد و از او بپرسيد. آنها پيش برادر دومى آمدند، مشاهده كردند او مرد ميان سالى است و از لحاظ چهره جوانتر از اولى است . او هم آنان را به برادر سومى كه بزرگتر از آنان بود راهنمايى كرد. هنگامى
كه پيش ايشان آمدند، ديدند كه وى در سيما و صورت از آن دو برادر كوچكتر
است . نخست از وضع حال آنان پرسيدند (كه چگونه برادر كوچكتر، پيرتر و برادر
بزرگتر جوانتر است ؟) سپس داستان خودشان را مطرح كردند. او در پاسخ گفت : اين
كه برادر كوچكم را اول ديديد او زنى تندخو و بداخلاق دارد كه پيوسته او را
ناراحت مى كند و شكنجه مى دهد، ولى وى در برابر اذيت و آزارش شكيبايى مى
كند، از ترس اين كه مبادا گرفتار بلايى ديگرى گردد كه نتواند در برابر آن
صبر داشته باشد از اين رو او در سيما شكسته و پيرتر به نظر مى رسد. اما برادر دومى ام همسرى دارد كه گاهى او را ناراحت و گاهى خوشحال مى كند، بدين جهت نسبت به اولى جوانتر مانده است . اما
من همسرى دارم كه هميشه در اطاعت و فرمانم مى باشد، هميشه مرا شاد و
خوشحال نگاه مى دارد. از آن وقتى كه با ايشان ازدواج كرده ام تاكنون
ناراحتى از جانب او نديده ام ، جوانى من به خاطر او است . اما داستان
پدرتان ! شما هم اكنون برويد و قبر او را بشكافيد و استخوانهايش را خارج
كنيد و بسوزانيد، سپس بياييد درباره شما قضاوت كنم و حق را از باطل جدا
سازم . فرزندان مرد ثروتمند برگشتند تا گفته هاى ايشان را انجام دهند. هر سه برادر با بيل و كلنگ وارد قبرستان شدند، وقتى كه دو برادر تصميم گرفتند كه قبر پدرشان را بشكافند، پسر كوچكتر گفت : قبر پدر را نشكافيد من حاضرم سهم خود را به شما واگذار نمايم . پس از آن برادران نزد قاضى برگشتند و قضيه را به او گفتند. وى پاسخ داد: اين كار شما در اثبات مطلب كافى است ، برويد مال را نزد من بياوريد. امام محمد باقر عليه السلام مى فرمايد: هنگامى كه مال را آوردند قاضى به پسر كوچك گفت : اين ثروت مال تو است . زيرا اگر آنان نيز پسران او بودند، مانند تو از شكافتن قبر پدر شرم و حيا مى كردند. |

نوشته شده توسط نویسنده : ایران در یکشنبه
1390/08/01 |